هیچ چیز برای من وسوسه انگیز تر از زمان نیست. همین "زمان" ی که در بود و نبودش می اندیشیدم و به این و آن نسبت می دادمش، اکنون با لبخندی بر گوشه لب، ایستاده است و مرا فرا می خواند، که: "به دنبالم بیا، به من اعتماد کن و به من بسپار، زندگیت را، عشقت را، هدفت را و حتی زمانت را".
من درمانده از همه جا، خسته از راه و نفس زنان از رنج روزگار، آشفته و در جستجوی پاسخ، نگاهی به او می افکنم و نمی دانم که دل به زمان بسپارم یا دل سپردن را به زمانی دیگر نسپارم.
رقابت با زمان، مخالفت با زمان و همراه نشدن با او، نفس گیر ترین جنگ هاست. هر نفسی را یارای پنجه انداختن در پنجه ی سر سخت " گذر" نیست. گذشتن از همه چیز و همه کس. از حق، از عشق، از لذت و از خدا. گذشتن و فراموش کردن و به دنبال قدم های بی مکان زمان راهی شدن، آسان ترین است. هول انگیزترین اما، برداشتن سنگی بزرگ است و انداختن در مرداب آرامشی که زمان در وجودمان ساخته است. او به خیال خام خویش، تا ابد سنگی و موجی و نسیمی بر آن چشمه ی مرگ نخواهد دید. من اما، خواهم شکست این سکوت را. درای کاروان زمان را به صدا در خواهم آورد که من آمده ام تا زندگی کنم. تو ساز بودن را به زخمه ی دل بنواز و مرا زنده ساز.