آمادگی

بهانه ای برای تجربه و تقسیم لذتِ بودن،آماده بودن

Monday, October 16, 2006

سوال

خدا هست
من هستم
او هست
تا خدا و من و او یگانه نشویم بودنمان فریبی بیش نیست.

Tuesday, September 05, 2006

زمان

هیچ چیز برای من وسوسه انگیز تر از زمان نیست. همین "زمان" ی که در بود و نبودش می اندیشیدم و به این و آن نسبت می دادمش، اکنون با لبخندی بر گوشه لب، ایستاده است و مرا فرا می خواند، که: "به دنبالم بیا، به من اعتماد کن و به من بسپار، زندگیت را، عشقت را، هدفت را و حتی زمانت را".
من درمانده از همه جا، خسته از راه و نفس زنان از رنج روزگار، آشفته و در جستجوی پاسخ، نگاهی به او می افکنم و نمی دانم که دل به زمان بسپارم یا دل سپردن را به زمانی دیگر نسپارم.
رقابت با زمان، مخالفت با زمان و همراه نشدن با او، نفس گیر ترین جنگ هاست. هر نفسی را یارای پنجه انداختن در پنجه ی سر سخت " گذر" نیست. گذشتن از همه چیز و همه کس. از حق، از عشق، از لذت و از خدا. گذشتن و فراموش کردن و به دنبال قدم های بی مکان زمان راهی شدن، آسان ترین است. هول انگیزترین اما، برداشتن سنگی بزرگ است و انداختن در مرداب آرامشی که زمان در وجودمان ساخته است. او به خیال خام خویش، تا ابد سنگی و موجی و نسیمی بر آن چشمه ی مرگ نخواهد دید. من اما، خواهم شکست این سکوت را. درای کاروان زمان را به صدا در خواهم آورد که من آمده ام تا زندگی کنم. تو ساز بودن را به زخمه ی دل بنواز و مرا زنده ساز.

Sunday, August 27, 2006

چهار روز برای یک عمر

چهار روز زندگی کافیست برای یک عمر مرگ. چهار روز لذت بس است برای جبران سالها درد. تنها، چهار روز بودم و چهار روز تنها نبودم. پس از این دیگر نخواهم بود. پس از این به خلسه ی همیشگی جهل و تکرار فرو خواهم رفت. دیگر نخواهم فهمید شبِ پر ستاره چه زیباست! دیگر نخواهم دانست سبزی ِ جنگل و آبی ِ رود چگونه به هم می پیوندند و روح را از لذت آکنده می سازند.
نمی شود. دیگر تکرار نخواهد شد چنین روزهایی و شب هایی چنین بی دغدغه. تا آخر عمر، بی فایده خواهیم دوید و خواهیم راند و آخر هم به منزلی نخواهیم رسید تا بار گران رنج و پریشانی را بر زمین نهیم.

- فقط، با زندگی می توان مرگ را تجربه نکرد.
- فقط، با لذت بودن می توان بر ترس ِ نبودن غالب شد.
- فقط، "با دیگری بودن" تنهاییِ و بی پناهی را چاره ساز است.
- فقط، با شاد بودن و شاد کردن می توان لحظه را زیست و آنرا ماندگار کرد

Wednesday, August 09, 2006

یه چیزایی

- چشمای آبی، موهای طلایی مجعد. پوست شفاف و البته کمی لک دار. بینی کشیده و کوچک. ابرو هایی که هر چه بازتر می شه بالا تر می ره. لب هایی صورتی رنگ و متناسب. لبخندی ملیح که با نمایان شدن دندانها زیبا تر هم میشه. صدایی آرام و قابل پیش بینی. قد متوسط بلند. اندامی درشت و استوار. سینه ای فراخ، دستهایی قوی و بزرگ، و پاهایی کشیده. زیاد حرف نمی زنه. بیشتر به حرفهای دیگران دقت میکنه تا شاید یک کلمه آشنا پیدا کنه. در جواب نگاه متبسم، لبخندی از گوشه لب را کافی می دونه. استقلالش رودوست داره. سعی میکنه بیشتر پاسخگو باشه تا اینکه آغازگر سخن. متفکر به نظر می رسه. تحمل دردسر و خستگی رو نداره ولی خیلی زود خودشو پیدا می کنه و عادی جلوه میده. اون هم یکیه مثل همشون.


- خیلی راحتم. خیلی خوشحالم. تا به حال اینقدر راحت نبودم. اینقدر ساده. اینقدر بی دغدغه. سخت نیست. فقط باید یه چیزای کوچیکی رو فراموش کنی. یه چیزایی مثل آدمایی که باهاشون راحت نیستی، کارهایی که آرامشو ازت می گیرن و... .
اینطور خیلی میشه راحت بود. من دارم شادی رو حس می کنم. بد.ن اینکه کسی اونو بهم تقدیم کرده باشه. همه چیز رو از خودم دارم و مسلما هیچ کسی هم نمی تونه اونو از من بگیره. من شادم.

Tuesday, July 25, 2006

می دانم

همیشه هدفی باید باشد و راهی برای رسیدن به آن. این بار، نمی دانم اما هدف چیست، ولی خوب می شناسم راه را.
شاید به ظاهر بتوان گفت، رسیدن به اوج زیبایی و استواری دماوند، هدفی است که برای این سفر برگزیده شده است، ولی آیا این نهایتِ پرواز ِذهن کسی است که روزها خستگی و ساعت ها بی خوابی و ثانیه ها دلهره را به جان می خرد و قدم در راهی می نهد که پایانش قله ی وصف ناپذیر دماوند است؟
من هیچگاه نیندیشیده ام به چیستی ِهدفم از پیمودن ِکوهها و فتح قله ها.
شاید هدف در راه باشد. شاید هدف دردی باشد که با لذت آمیخته می شود و مرا نوید رشد می دهد. شاید هدف شکفتنی باشد که از دیدن ِلبخند یک دوست تازه آشنا حاصل می شود.
آری، هدف دیدن است. دیدن ِزیبایی، برای زیبا شدن.
دیدن ِزشتی، تا بیشتر از آن متنفر شوم.
دیدن ِدوست، تا بدانم که می توانم دوست بدارم.
و دیدن ِدیدنیها و نا دیدنیهایی که یافت نمی شوند در این شهر ِدود و تکرار.
لذتی که از چشیدن طعم شادی نصیبم می شود پاسخگوی تمام سوالاتی است که هدف را نشانه گرفته اند و چیستی و هستی و… ِ آن را.

Tuesday, June 27, 2006

مرگ امید

آرام و ساده راه می رفت. مثل هر روز. رو به خورشید. چشمانش از نور می سوخت. راه می رفت.
ناگهان احساس کرد کسی یا چیزی از پشت سر به دنبال اوست. کسی یا چیزی که وجود دارد، هست. مثل او ولی نه در کنارش، پشت سر.
احساس کرد تمام وجودش از ناآشنای پشت سر، آگاه شده و به تکاپو افتاده است. هر چه بود، نو بود، غریب بود.
خواست به آن بیندیشد. به جایی نرسید.
احساس شادمانی کرد. کمی جلوتر، دلیل شادمانی خود را باز نیافت.
غمگین شد. کمی جلوتر، ندانست از چه رو.
ترسید. امیدوار شد... .
به بهانه ی احساس آن وجودِ نامعلوم، غم ها و شادی ها، ترس ها و امیدها می آمدند، امّا نمی ماندند.
او همچنان راه می رفت.
برای لحظه ای سوزش و گرمای خورشید را بر پلک هایش احساس نکرد. چشم ها را کاملا باز کرد. تنها یک چیز دید: سیاهی ِ سایه ای او را به خود واداشته بود. تمام راه را با هزاران امید، امید شناسایی راز ِ وجودِ غریب، طی کرده بود و اکنون... .
اکنون، خورشید را در پشت سر داشت.
اکنون، تنها، سایه ای را می دید که از آن ِ خودش بود. خودی که نمی توانست از آن رها شود.
او مانده بود و مرگِ امید ها و آواز ناامیدی.

Saturday, June 17, 2006

خیلی حرفها رو باید زد که نمیشه نوشت. حرفهای که مثل یه جرقه توی ذهن میان و فرصت نوشتن نیست. اصلا توان و حس حال نوشتن نیست. نای نوشتن نیست. با دیدن و فکر کردن بهشون، هیچ رمقی توی آدم برای زنده موندن هم نمی مونه، چه برسه به نوشتن.
وقتی می بینی که برای دوستی ها پشیزی ارزش قائل نیستند، وقتی می بینی با اختلاف چند ثانیه، دوست به دشمن تبدیل میشه و خنجر... . نمی خوام ادبی و سمبلیک بنویسم، همش واقعیته.
باورت نمیشه! نمی تونی هضم کنی. نمی تونی بفهمی که آدما چطور می تونن اون طوری که تو فکر می کنی نباشن. نمی تونی بفهمی که چرا این همه وقت خوش بین بودی؟ چرا همش منطق؟ چرا همش سازگاری؟ چرا همش گفتگو؟ چرا همش دوستی؟ چرا رابطه؟ نتیجه؟
توی این دنیا آدمایی هستند که بیشترین رابطه رو با تو دارن ولی باید دوری کنی از اونا.
باید بفهمی که اونا تو رو از خودت منزجر خواهند کرد. اونها برای تو هیچ استثنائی قائل نیستند. همه رو به یه چشم نگاه می کنن: حماقت. همیشه یه نیشخند و " عجب آدم ِ احمقی" !.
خودتو به دستشون نسپار. از کنارشون دور شو. اونقدر که بوی تعفن ناراحتت نکنه. انگا کن که نیستن. گرچه به زودی بر می گردن ولی تو دیگه فهمیده ای. اونا رو می شناسی. دستِ رفاقت نمیدی به آدمایی که … که بیشتر از این ارزش نوشتن ندارن.
می بینی؟ خودتو می بینی؟ یه نگاه به دور و برت بنداز. می بینی اونایی رو که فقط داری وقت حرومشون می کنی. لبخند و زندگی حرومشون می کنی. بدون لذت، بدون واکنش، بدون اثر.
نذار ارزش دوستی رو توی ذهنت ذره ای کم کنن.
دوستی هست… ، ولی نه با اونا. اول با خودت ، بعد با اهلش.