می آیی
می آیی، لبخند می زنی، در فکر فرو می روی...
تو را نگاه می کنم.
هستی، بلند می خندی، دستها را در هوا می چرخانی...
تو را نگاه می کنم.
می مانی، پریشانی، زیر لب ناسزا می گویی...
تو را نگاه می کنم.
شاد می شوی، با خود آواز می خوانی، تنهای تنها...
تو را نگاه می کنم.
آرام و مطمئن سر را بر می گردانی ودر چشمانم خیره می شوی،
چشمهایم را می بندم، تنها یک دم و باز هم...
تو را نگاه می کنم.
هنوز هستی، نخواهی رفت،
و نگاه از ما نیز فراتر رفته است.
تو را نگاه می کنم.
هستی، بلند می خندی، دستها را در هوا می چرخانی...
تو را نگاه می کنم.
می مانی، پریشانی، زیر لب ناسزا می گویی...
تو را نگاه می کنم.
شاد می شوی، با خود آواز می خوانی، تنهای تنها...
تو را نگاه می کنم.
آرام و مطمئن سر را بر می گردانی ودر چشمانم خیره می شوی،
چشمهایم را می بندم، تنها یک دم و باز هم...
تو را نگاه می کنم.
هنوز هستی، نخواهی رفت،
و نگاه از ما نیز فراتر رفته است.

2 Comments:
سلام !خيلي خوب شروع كردي .گزارشت از احساست باعث ميشه بهتر فهمش كني .بابا شاعرم كه هستي.اينبار با ديدن اسمت «امادگي»حس ديگه اي داشتم،مثل اينكه اماده ي يك كارزاري!
سلام مهران
شعر خوبی بود
امیدوارم هر چه بیشتر بتونی احساسات و علایق و افکارت رو با شعر ها و نوشته هات بیان کنی.
موفق باشی
Post a Comment
<< Home