باغهای کندلوس یا چرا عاشق نمی شویم
چند قبرستان کهنه و متروک در دل ِ سبزی ِ بی انتها. این بیرونی ترین لایه ی مفهومی است که " باغهای کندلوس" نامیده شده است. با نگاهی عمیق تر می توان به طبیعتِ همواره نو و کهنگی ناپذیرش پی برد و آنرا مخاطب قرار داد، که اگر چه روح فزاست و آشنا با احساس، ولی باز هم همه چیز نیست.
باغ(های) کندلوس باغی است در ذهنی که دیگر نمی اندیشد. تنها می بیند، به نام ِ عشق و به یاد آنچه در دل دارد. همه کس را فرشته می بیند و همه جا را به شادی و خرمی ِ باغ.
اینجا جایی است که به جای اتوبان با جریان ِ جسم ِ سخت و سرد و خشن، رودخانه هایی دارد که بستر تعالی ِ آب زلالی شده اند که پیوسته، لطیف است.
اینجا جایی است که گاه سخنی از جنس باد، بر محمل ِ سکوتِ نگاه می نشیند و آنرا مصفا می کند؛ نه آنکه چون جهان ِ مردمان ِ توخالی، سکوت به تصادف رخ دهد و چنان غریب و عذاب آور بنماید که برای شکستن و خرد کردنش از هم پیشی بگیرند.
تنها آن گاه می توانی قدم در باغ بگذاری که "رویداد" را تجربه کنی یا بهتر بگویم "رویداد" تو را تجربه کند. پس از آن نه از هیاهوی ِ بیرون چیزی خواهی شنید و نه برق ِ زنگار گرفته و کهنه اش نگاهت را خواهد دزدید.تنها تو می مانی و همان که در دل داری. از نیاز بی نیاز خواهی شد و تاهمیشه خواهی بود؛ اگر چه تو را بیابند در میان ِ قبرستان کهنه و متروک دردل ِ سبزی ِ بی انتها.
اینجا جایی است که به جای اتوبان با جریان ِ جسم ِ سخت و سرد و خشن، رودخانه هایی دارد که بستر تعالی ِ آب زلالی شده اند که پیوسته، لطیف است.
اینجا جایی است که گاه سخنی از جنس باد، بر محمل ِ سکوتِ نگاه می نشیند و آنرا مصفا می کند؛ نه آنکه چون جهان ِ مردمان ِ توخالی، سکوت به تصادف رخ دهد و چنان غریب و عذاب آور بنماید که برای شکستن و خرد کردنش از هم پیشی بگیرند.
تنها آن گاه می توانی قدم در باغ بگذاری که "رویداد" را تجربه کنی یا بهتر بگویم "رویداد" تو را تجربه کند. پس از آن نه از هیاهوی ِ بیرون چیزی خواهی شنید و نه برق ِ زنگار گرفته و کهنه اش نگاهت را خواهد دزدید.تنها تو می مانی و همان که در دل داری. از نیاز بی نیاز خواهی شد و تاهمیشه خواهی بود؛ اگر چه تو را بیابند در میان ِ قبرستان کهنه و متروک دردل ِ سبزی ِ بی انتها.

0 Comments:
Post a Comment
<< Home