آمادگی

بهانه ای برای تجربه و تقسیم لذتِ بودن،آماده بودن

Tuesday, June 27, 2006

مرگ امید

آرام و ساده راه می رفت. مثل هر روز. رو به خورشید. چشمانش از نور می سوخت. راه می رفت.
ناگهان احساس کرد کسی یا چیزی از پشت سر به دنبال اوست. کسی یا چیزی که وجود دارد، هست. مثل او ولی نه در کنارش، پشت سر.
احساس کرد تمام وجودش از ناآشنای پشت سر، آگاه شده و به تکاپو افتاده است. هر چه بود، نو بود، غریب بود.
خواست به آن بیندیشد. به جایی نرسید.
احساس شادمانی کرد. کمی جلوتر، دلیل شادمانی خود را باز نیافت.
غمگین شد. کمی جلوتر، ندانست از چه رو.
ترسید. امیدوار شد... .
به بهانه ی احساس آن وجودِ نامعلوم، غم ها و شادی ها، ترس ها و امیدها می آمدند، امّا نمی ماندند.
او همچنان راه می رفت.
برای لحظه ای سوزش و گرمای خورشید را بر پلک هایش احساس نکرد. چشم ها را کاملا باز کرد. تنها یک چیز دید: سیاهی ِ سایه ای او را به خود واداشته بود. تمام راه را با هزاران امید، امید شناسایی راز ِ وجودِ غریب، طی کرده بود و اکنون... .
اکنون، خورشید را در پشت سر داشت.
اکنون، تنها، سایه ای را می دید که از آن ِ خودش بود. خودی که نمی توانست از آن رها شود.
او مانده بود و مرگِ امید ها و آواز ناامیدی.

Saturday, June 17, 2006

خیلی حرفها رو باید زد که نمیشه نوشت. حرفهای که مثل یه جرقه توی ذهن میان و فرصت نوشتن نیست. اصلا توان و حس حال نوشتن نیست. نای نوشتن نیست. با دیدن و فکر کردن بهشون، هیچ رمقی توی آدم برای زنده موندن هم نمی مونه، چه برسه به نوشتن.
وقتی می بینی که برای دوستی ها پشیزی ارزش قائل نیستند، وقتی می بینی با اختلاف چند ثانیه، دوست به دشمن تبدیل میشه و خنجر... . نمی خوام ادبی و سمبلیک بنویسم، همش واقعیته.
باورت نمیشه! نمی تونی هضم کنی. نمی تونی بفهمی که آدما چطور می تونن اون طوری که تو فکر می کنی نباشن. نمی تونی بفهمی که چرا این همه وقت خوش بین بودی؟ چرا همش منطق؟ چرا همش سازگاری؟ چرا همش گفتگو؟ چرا همش دوستی؟ چرا رابطه؟ نتیجه؟
توی این دنیا آدمایی هستند که بیشترین رابطه رو با تو دارن ولی باید دوری کنی از اونا.
باید بفهمی که اونا تو رو از خودت منزجر خواهند کرد. اونها برای تو هیچ استثنائی قائل نیستند. همه رو به یه چشم نگاه می کنن: حماقت. همیشه یه نیشخند و " عجب آدم ِ احمقی" !.
خودتو به دستشون نسپار. از کنارشون دور شو. اونقدر که بوی تعفن ناراحتت نکنه. انگا کن که نیستن. گرچه به زودی بر می گردن ولی تو دیگه فهمیده ای. اونا رو می شناسی. دستِ رفاقت نمیدی به آدمایی که … که بیشتر از این ارزش نوشتن ندارن.
می بینی؟ خودتو می بینی؟ یه نگاه به دور و برت بنداز. می بینی اونایی رو که فقط داری وقت حرومشون می کنی. لبخند و زندگی حرومشون می کنی. بدون لذت، بدون واکنش، بدون اثر.
نذار ارزش دوستی رو توی ذهنت ذره ای کم کنن.
دوستی هست… ، ولی نه با اونا. اول با خودت ، بعد با اهلش.

Monday, June 12, 2006

اکنون

سلام
همیشه امتحان
بدون انتظار پایان

Sunday, June 11, 2006

سفر

رفتیم و برگشتیم. بین این رفتن و برگشتن هنوز هم پر است از بودن هایی که طرد کردنی نیستند. رها نمی کنند وجودی را که یکبار، تنها یکبار وجودشان را لمس کرده باشد. در این سفر، بالاتر رفتم، دو هزار متر، شاید بیشتر. ولی نمی دانم که ذهنم، روحم و وجودم کوچکترین قدمی به جلو برداشته است یا نه. روحی که تا ابد درگیر رهایی از پیام آور ِ رهایی خود خواهد بود، اگر نداند. روحی که در هر قدم خود را فراموش می کند و تنها به توهم ِ جهان بیرون دلخوش است، اگر نفهمد. روحی که فریب می دهد خود را و توان آن ندارد که دوگانه نباشد. این نهایتِ پستی است. می بیند، می شنود، حس می کند، اما نمی اندیشد به آنچه که باید. دیدنی ها و شنیدنی ها می آیند و می روند بی آنکه او بداند چرا می آیند و چگونه باید. تنها آن لحظه به خود می آید که غرق در لذت است. لذتی که پاک است، اما برای روحی که پاک است و می خواهد پاک بماند. نه آن لذتی که فراموشی را یاریگر است. فراموشی ِ غیر نه، که فراموشی خود. برای چه؟ تا به آنجا نرسد که از رنج ِ تزویر و دردِ جهالت، هرآنچه دارد و پنهان نموده، عیان شود. رازی فاش شود که هیچ چیز نیست.


Tuesday, June 06, 2006

هنوز

هنوز هم معتادم. هنوز وجودشو حس می کنم که کم کم داره خودشو نشون میده. من نمی تونم بدون اون. قبلا می گفتم که باید، ولی الان دارم می بینم که فقط اینطوری می تونم وجود داشته باشم. هیچ چیزی نمی دونم. عمیقه یا سطحی، واقعیه یا تخیلی، حقیقیه یا دروغ، کدوم؟ نمی دونم. اصلا نمی تونم بهشون فکر کنم… . ولی واقعیه، قسم می خورم. حتی اگه هیچ کی ندونه- که نمی دونه- من می دونم که واقعیه. لحظه، یعنی وجود، یعنی واقعیت، یعنی همه چیز. من همه چیز رو توی لحظه حس کردم و فهمیدم که هست. همونه که باید باشه. مثل همیشه. باز هم به سراغم اومده. آسانتر یا دشوارتر؟ رنج کمتر یا بیشتر؟ پرورش ؟ … نه ، همه چیز توی راهِ قلب و ذهن گیر کرده. فقط تک ندایی از دل ، تموم وجودمو تسخیر خواهد کرد. کافیه یه رویداد، یه احساس، یه جرقه بیاد و همه جا رو روشن کنه. من دیگه من نخواهم بود. بلکه همراه با تموم وجودِ دنیا، بودن رو حس خواهم کرد. مثل ِ همون لحظه. منتظرم، با تمام وجود. شاید همینه. شاید انتظار همون رویداده… . من نباید رویداد رو بسازم؟ من می ترسم، هنوز هم.می تونم؟ می تونم" رابطه" رو زندگی کنم؟ همه چیز خیلی ساده است. شاید هم پیچیده. من توی فهم پیچیدگی ِ ساده ترین حس کم آوردم. فقط حس می کنم. دریافت. منتظر می مونم. می دونم که من و " رویداد" از فاصله خواهیم گذشت… . باز هم بغض، رفیق همیشگی تنهایی. من می مونم و آسمون ابری دل و دشت تشنه ی گونه… .