مرگ امید
آرام و ساده راه می رفت. مثل هر روز. رو به خورشید. چشمانش از نور می سوخت. راه می رفت.
ناگهان احساس کرد کسی یا چیزی از پشت سر به دنبال اوست. کسی یا چیزی که وجود دارد، هست. مثل او ولی نه در کنارش، پشت سر.
احساس کرد تمام وجودش از ناآشنای پشت سر، آگاه شده و به تکاپو افتاده است. هر چه بود، نو بود، غریب بود.
خواست به آن بیندیشد. به جایی نرسید.
احساس شادمانی کرد. کمی جلوتر، دلیل شادمانی خود را باز نیافت.
غمگین شد. کمی جلوتر، ندانست از چه رو.
ترسید. امیدوار شد... .
به بهانه ی احساس آن وجودِ نامعلوم، غم ها و شادی ها، ترس ها و امیدها می آمدند، امّا نمی ماندند.
او همچنان راه می رفت.
برای لحظه ای سوزش و گرمای خورشید را بر پلک هایش احساس نکرد. چشم ها را کاملا باز کرد. تنها یک چیز دید: سیاهی ِ سایه ای او را به خود واداشته بود. تمام راه را با هزاران امید، امید شناسایی راز ِ وجودِ غریب، طی کرده بود و اکنون... .
اکنون، خورشید را در پشت سر داشت.
اکنون، تنها، سایه ای را می دید که از آن ِ خودش بود. خودی که نمی توانست از آن رها شود.
او مانده بود و مرگِ امید ها و آواز ناامیدی.
ناگهان احساس کرد کسی یا چیزی از پشت سر به دنبال اوست. کسی یا چیزی که وجود دارد، هست. مثل او ولی نه در کنارش، پشت سر.
احساس کرد تمام وجودش از ناآشنای پشت سر، آگاه شده و به تکاپو افتاده است. هر چه بود، نو بود، غریب بود.
خواست به آن بیندیشد. به جایی نرسید.
احساس شادمانی کرد. کمی جلوتر، دلیل شادمانی خود را باز نیافت.
غمگین شد. کمی جلوتر، ندانست از چه رو.
ترسید. امیدوار شد... .
به بهانه ی احساس آن وجودِ نامعلوم، غم ها و شادی ها، ترس ها و امیدها می آمدند، امّا نمی ماندند.
او همچنان راه می رفت.
برای لحظه ای سوزش و گرمای خورشید را بر پلک هایش احساس نکرد. چشم ها را کاملا باز کرد. تنها یک چیز دید: سیاهی ِ سایه ای او را به خود واداشته بود. تمام راه را با هزاران امید، امید شناسایی راز ِ وجودِ غریب، طی کرده بود و اکنون... .
اکنون، خورشید را در پشت سر داشت.
اکنون، تنها، سایه ای را می دید که از آن ِ خودش بود. خودی که نمی توانست از آن رها شود.
او مانده بود و مرگِ امید ها و آواز ناامیدی.

