سفر
رفتیم و برگشتیم. بین این رفتن و برگشتن هنوز هم پر است از بودن هایی که طرد کردنی نیستند. رها نمی کنند وجودی را که یکبار، تنها یکبار وجودشان را لمس کرده باشد. در این سفر، بالاتر رفتم، دو هزار متر، شاید بیشتر. ولی نمی دانم که ذهنم، روحم و وجودم کوچکترین قدمی به جلو برداشته است یا نه. روحی که تا ابد درگیر رهایی از پیام آور ِ رهایی خود خواهد بود، اگر نداند. روحی که در هر قدم خود را فراموش می کند و تنها به توهم ِ جهان بیرون دلخوش است، اگر نفهمد. روحی که فریب می دهد خود را و توان آن ندارد که دوگانه نباشد. این نهایتِ پستی است. می بیند، می شنود، حس می کند، اما نمی اندیشد به آنچه که باید. دیدنی ها و شنیدنی ها می آیند و می روند بی آنکه او بداند چرا می آیند و چگونه باید. تنها آن لحظه به خود می آید که غرق در لذت است. لذتی که پاک است، اما برای روحی که پاک است و می خواهد پاک بماند. نه آن لذتی که فراموشی را یاریگر است. فراموشی ِ غیر نه، که فراموشی خود. برای چه؟ تا به آنجا نرسد که از رنج ِ تزویر و دردِ جهالت، هرآنچه دارد و پنهان نموده، عیان شود. رازی فاش شود که هیچ چیز نیست.

3 Comments:
hamishe tooye raftano bargashtan ye chizaii hast,faghat bayad bekhahim ta oonharo bebinim
cheshmato baz kon mibinishoon
This comment has been removed by a blog administrator.
چه توصیف خوبی بود
Post a Comment
<< Home