آمادگی

بهانه ای برای تجربه و تقسیم لذتِ بودن،آماده بودن

Sunday, August 27, 2006

چهار روز برای یک عمر

چهار روز زندگی کافیست برای یک عمر مرگ. چهار روز لذت بس است برای جبران سالها درد. تنها، چهار روز بودم و چهار روز تنها نبودم. پس از این دیگر نخواهم بود. پس از این به خلسه ی همیشگی جهل و تکرار فرو خواهم رفت. دیگر نخواهم فهمید شبِ پر ستاره چه زیباست! دیگر نخواهم دانست سبزی ِ جنگل و آبی ِ رود چگونه به هم می پیوندند و روح را از لذت آکنده می سازند.
نمی شود. دیگر تکرار نخواهد شد چنین روزهایی و شب هایی چنین بی دغدغه. تا آخر عمر، بی فایده خواهیم دوید و خواهیم راند و آخر هم به منزلی نخواهیم رسید تا بار گران رنج و پریشانی را بر زمین نهیم.

- فقط، با زندگی می توان مرگ را تجربه نکرد.
- فقط، با لذت بودن می توان بر ترس ِ نبودن غالب شد.
- فقط، "با دیگری بودن" تنهاییِ و بی پناهی را چاره ساز است.
- فقط، با شاد بودن و شاد کردن می توان لحظه را زیست و آنرا ماندگار کرد

Wednesday, August 09, 2006

یه چیزایی

- چشمای آبی، موهای طلایی مجعد. پوست شفاف و البته کمی لک دار. بینی کشیده و کوچک. ابرو هایی که هر چه بازتر می شه بالا تر می ره. لب هایی صورتی رنگ و متناسب. لبخندی ملیح که با نمایان شدن دندانها زیبا تر هم میشه. صدایی آرام و قابل پیش بینی. قد متوسط بلند. اندامی درشت و استوار. سینه ای فراخ، دستهایی قوی و بزرگ، و پاهایی کشیده. زیاد حرف نمی زنه. بیشتر به حرفهای دیگران دقت میکنه تا شاید یک کلمه آشنا پیدا کنه. در جواب نگاه متبسم، لبخندی از گوشه لب را کافی می دونه. استقلالش رودوست داره. سعی میکنه بیشتر پاسخگو باشه تا اینکه آغازگر سخن. متفکر به نظر می رسه. تحمل دردسر و خستگی رو نداره ولی خیلی زود خودشو پیدا می کنه و عادی جلوه میده. اون هم یکیه مثل همشون.


- خیلی راحتم. خیلی خوشحالم. تا به حال اینقدر راحت نبودم. اینقدر ساده. اینقدر بی دغدغه. سخت نیست. فقط باید یه چیزای کوچیکی رو فراموش کنی. یه چیزایی مثل آدمایی که باهاشون راحت نیستی، کارهایی که آرامشو ازت می گیرن و... .
اینطور خیلی میشه راحت بود. من دارم شادی رو حس می کنم. بد.ن اینکه کسی اونو بهم تقدیم کرده باشه. همه چیز رو از خودم دارم و مسلما هیچ کسی هم نمی تونه اونو از من بگیره. من شادم.