آمادگی

بهانه ای برای تجربه و تقسیم لذتِ بودن،آماده بودن

Saturday, May 27, 2006

تجمع

چه خبره؟
چرا؟
اطلاعیه ی چی؟ نخوندمش، بده بینم.....واقعا اخراجشون کردن!؟ به چه حقی !؟ باید اعتراض کرد. بریم.
لباس شخصی هم هست؟
خدا به دادمون برسه.
مثه ایکه بچه ها میخوان درو بشکنن بریزن بیرون. مگه تو و بیرون فرقی میکنه؟ خوب حرفتونو بزنین دیگه!
این هم شد شعار. اینا اصلا می دونن چی میخوان؟!
ایجا کوی دانشگاهه یا فلسطین که سنگ میزنن!؟
چرا پلیس سنگ میزنه؟! به دانشجو؟ نکنه فکر کردن ما هم مثه خودشون کلاه و محافظ داریم!
البته بیشتر زیر سر شخصی هاست. ولی پلیس هم اونقدر شخصیت و پختگی نداره ، البته اگه خودش مایل به تشدید بحران نباشه!!!
این همه بنزین؟ اونجا رو نگاه کن. روی سر ضد شورش، آتیش ریختن. دانشجو یعنی فکر باز و خلاق.
گردنش شکسته؟ بهشون گفتین آمبولانس بیاد؟ چه خونی از سرش میریزه!!! چرا باید اینطور بشه؟
اونایی که اون جلو سنگ میزنن بچه های خودمونن؟
چرا هیچ حرفی از سرکوبِ تبریز و اخراج اساتید و دانشجوها و حرفای نگفته ی دیگه نیست؟
سردار چرا فرماندَت بچه ها رو تحریک می کنه؟ جریان چیه؟
اصلا نمی فهمم. البته همه کس نمیتونه همه چیزو بفهمه. شاید واقعا داره اتفاقی می افته!
تا صبح؟ که چی بشه؟ حتما اونایی که باید، خبردار میشن.
چرا هیچ کس حرفی نمی زنه؟ چرا هیچ پیامی در کار نیست؟ واضح و روشن، صریح. همش فحاشی.

نمی دونم راهش چیه. هنوز به نتیجه نرسیدم. نمی گم دغده ی مهمی نیست ولی مطمئنم که این راهش نیست.



Wednesday, May 24, 2006

تنها


تو،
تنها یک تن و نه تن ها،
که تنها، تو هستی.
کاغذ سپیدی فرا رویت گذار و نام آنهایی را بنویس،
که تنهاییت را پر می کنند.
باز هم سپیدی کاغذ بر سیاهی ِ نامها چیرگی دارد.
این، همان نامهایی است که دیر یا زود، سپیدی ِ کاغذ را تنها خواهند گذاشت.
تنها باش، حتی در میان تن ها.
تنها تویی که می توانی با خودت باشی و روحت را پاره پاره نکنی.
روحت را در تنهایی حفظ کن،
در تنهایی، دیگران را نظاره کن که چگونه با دیگران، بی خود شده اند.
ببین چطور بر تن ِ تنهایی شان خنجر فرو می کنند و شادمانه خود را می فروشند.
تو اما، تنها باش و تنهایی ات را به تن ها نفروش.

Sunday, May 21, 2006

باغهای کندلوس یا چرا عاشق نمی شویم


چند قبرستان کهنه و متروک در دل ِ سبزی ِ بی انتها. این بیرونی ترین لایه ی مفهومی است که " باغهای کندلوس" نامیده شده است. با نگاهی عمیق تر می توان به طبیعتِ همواره نو و کهنگی ناپذیرش پی برد و آنرا مخاطب قرار داد، که اگر چه روح فزاست و آشنا با احساس، ولی باز هم همه چیز نیست.
باغ(های) کندلوس باغی است در ذهنی که دیگر نمی اندیشد. تنها می بیند، به نام ِ عشق و به یاد آنچه در دل دارد. همه کس را فرشته می بیند و همه جا را به شادی و خرمی ِ باغ.
اینجا جایی است که به جای اتوبان با جریان ِ جسم ِ سخت و سرد و خشن، رودخانه هایی دارد که بستر تعالی ِ آب زلالی شده اند که پیوسته، لطیف است.
اینجا جایی است که گاه سخنی از جنس باد، بر محمل ِ سکوتِ نگاه می نشیند و آنرا مصفا می کند؛ نه آنکه چون جهان ِ مردمان ِ توخالی، سکوت به تصادف رخ دهد و چنان غریب و عذاب آور بنماید که برای شکستن و خرد کردنش از هم پیشی بگیرند.
تنها آن گاه می توانی قدم در باغ بگذاری که "رویداد" را تجربه کنی یا بهتر بگویم "رویداد" تو را تجربه کند. پس از آن نه از هیاهوی ِ بیرون چیزی خواهی شنید و نه برق ِ زنگار گرفته و کهنه اش نگاهت را خواهد دزدید.تنها تو می مانی و همان که در دل داری. از نیاز بی نیاز خواهی شد و تاهمیشه خواهی بود؛ اگر چه تو را بیابند در میان ِ قبرستان کهنه و متروک دردل ِ سبزی ِ بی انتها.

Saturday, May 13, 2006

ابهام شیرین

همیشه لحظاتی برای هر کس پیش می آید که او هر قدر هم به شناخت خویش مطمئن باشد، ناچار به اعتراف به شگفتی است. شگفتی از حالتی که او در حال تجربه کردنش است. حالتی که احساسی مبهم و بسیار دور از حالات عادی زندگی دم ِ دست را در او ایجاد می کند. آمیزه ای از اضطراب، عدم تمرکز، سستی، کمی ترس و حتی اندکی سرخوشی. مانند احساسی که نوشیدن ِ می به همراه می آورد با این تفاوت که ذهن بیدار است و لحظه لحظه تجربیات ودریافتهایش را درک می کند و از احساس شکفتی، انگشت به دهان می ماند.
در چنین فضایی، لرزه ی خفیف بر بدن مستولی می گردد، زانوها سست می شوند، سردردی نه چندان واضح، همه ی جهان را زیر لایه ای از مه فرو می برد. هُرمی تحمل ناپذیر تمام وجود را در بر می گیرد و بدن به عرق می نشیند.
نمی دانم منشا این احساس کجاست؟ تنها می دانم که در چنین زمانی ، نمی دانم که چه باید بکنم. به هر دری می زنم تا احساسی نو در خود ایجاد کنم. شادی، غم، هر حس ِ آشنایی. ولی اکنون که می اندیشم از راندن چنین احساسی از خود پشیمانم. اینطور به نظرم می رسد که در آن فضا همه چیز را از درون می دیدم. زیبایی آسمان آبی ِ بهار را، زشتی رفتار ِ مردمان در گذر را و شور عشق دختر و پسر خندان را با دستانی در هم فرو رفته.
هر چه هست، به اصل ِ من نزدیک تر باید باشد تا این شادی و غم و دلتنگی ِ هر روزه و هرجایی.
هر چه هست، بیشتر مرا به خود می آورد تا اینکه مرا در پشتِ خود پنهان کند.
ای کاش همیشه چنین بودم.

Monday, May 08, 2006

استاد


خسته ام ، خسته برای بودن

معلق در میان بودن و نبودن

زندگی همصدا با شادی،

می خواند مرا به ماندن، به لمس تن نسیم.

درد اما با درد، با شبِ بی مهتاب

می کشد روحم را، به نبودن، به چرا. به ته برزخ ذهن.

مانده ام بی کس و بی یاور در راه خطیر.

گل پژمرده ی افتاده به راه، خسته تر از من هاست

صد هزاران گلبرگ، واشده از تن او، به کنارش مرده

شاخه و چند پر له شده را می بینم، دست با دیدن ِ دیده، سوی گل می راند

رگه های درد خواری دیدن، رنج کشیدن، بر تنش پیداست

اما من، شرمسار، بی جواب برای عطشش

متبسم از عطر نفسهای رهایی بخشش

مستم از این لحظاتی که می افشاند جان
و می انگیزد عشق

و می آموزد او
بودن و بخشیدن و ماندن را

Saturday, May 06, 2006

بازیابی ِ من

بعضی در تنهایی هم به مرور خاطرات گروهی و اجتماعیشان مشغولند. برای این افراد "بر هم زدن خلوت" معنا پیدا نمی کند. چرا که خلوتی برای آنها متصور نیست. خلوت آنها پر است از تخیلات کلیشه ای و واقعیاتِ تکراری که هیچگاه به او اجازه نمی دهند که پیش پای خود را نگاه کند. خودش را تنهای تنها ببیند، وجودی مجزا از آن ِ خود.
برای آنها شاید، این یک موهبت باشد برای گذر از رنج تنهایی. ولی همیشه اینطور نیست. گاه آنقدر این "خود ندیدن" ها عمیق و کثیر اند که مفهوم ِ"من" توان و قدرتی برای باور و پذیرش ِ دردِ تنهایی ندارد. اینگونه، مخاطبِ این "من" گمشده هم از اصالت خارج می شود. هیچ گاه پایداری و لذتِ یک ارتباط واقعی و اصیل را نمی توان از این مراودات انتظار داشت.
"من" تنها به فکر یافتن راهی برای فرار از درکِ واقعیت وجودِ خود است و مخاطب را تنها مفرِّ موجود می داند. مخاطب، در برخورد با چنین "من"، سودی نخواهد جست. او چگونه می تواند "من ِ" خویش را در "تو" ئی تجلی بخشد که حتی ظرفیت وجود خویش را برای باورِ مفهوم "من" فراموش کرده است.
گاه فهم ِاشتباهِ مفاهیم تعالی بخش "دیگر خواهی" از سوی ِ چنین فردی ، به فرآیند فراموشی ِ"من" سرعت می بخشد. او از چنین اصولی برای توجیه رفتار خود در نادیده گرفتن امکانات وجودی اش، بهره می برد و به این اصول تا مرز باور پایبند می گردد.
استخراج و درک مفهوم "من" درقالب روابط سازنده، راهی است که می تواند به بازگشت انسان "خود فراموش کرده" منتهی شود. رابطه، از آنجا که برای وجود نیاز به "من" دارد، نهایتا او را به خود می آورد و از درون شکوفا می کند. البته رابطه ای که پیوند دهنده ی او با مخاطبی باشد که نه در پی فرونشاندن ِعطش زیاده خواهی خویش است و نه همچون خودِ او در فقدان درکِ از"من" دست و پا بزند. این چنین، او می تواند با رسیدن به اصل انکار ناپذیر وجودِ خویش، با هر رابطه ای کوله بار تجربه و علم خویش راسنگین تر کرده و هم به خویش فایده و لذت بخشد، و هم "تو" ی مخاطب را سرشار از سرمستیِ بودن نماید.

Tuesday, May 02, 2006

غریق

در میان سبزها،

در میان همه ی آبی ها،

در میان نوسان های نگاه،

و عذابی که از این بی تو شدنهای مداوم دارم

فارغ از بودن ها،

فارغ از قهقهه و موج مزاحم که کدر می سازد،
ذهن را،
و صدایی که از آن ساحره مرغ ابدی می آید،

نغمه هایی که به پژواک صدا در دل دوزخ ماند.

من ولی، چشم و دل و ذهن و زبانم را نیک،
به " تو" پیوند زنم

و در این کهنه بهشت ابدی،

غرق در بحر ملاقات " تو" خواهم بود.