چهار روز برای یک عمر
چهار روز زندگی کافیست برای یک عمر مرگ. چهار روز لذت بس است برای جبران سالها درد. تنها، چهار روز بودم و چهار روز تنها نبودم. پس از این دیگر نخواهم بود. پس از این به خلسه ی همیشگی جهل و تکرار فرو خواهم رفت. دیگر نخواهم فهمید شبِ پر ستاره چه زیباست! دیگر نخواهم دانست سبزی ِ جنگل و آبی ِ رود چگونه به هم می پیوندند و روح را از لذت آکنده می سازند.
نمی شود. دیگر تکرار نخواهد شد چنین روزهایی و شب هایی چنین بی دغدغه. تا آخر عمر، بی فایده خواهیم دوید و خواهیم راند و آخر هم به منزلی نخواهیم رسید تا بار گران رنج و پریشانی را بر زمین نهیم.
- فقط، با زندگی می توان مرگ را تجربه نکرد.
- فقط، با لذت بودن می توان بر ترس ِ نبودن غالب شد.
- فقط، "با دیگری بودن" تنهاییِ و بی پناهی را چاره ساز است.
- فقط، با شاد بودن و شاد کردن می توان لحظه را زیست و آنرا ماندگار کرد
نمی شود. دیگر تکرار نخواهد شد چنین روزهایی و شب هایی چنین بی دغدغه. تا آخر عمر، بی فایده خواهیم دوید و خواهیم راند و آخر هم به منزلی نخواهیم رسید تا بار گران رنج و پریشانی را بر زمین نهیم.
- فقط، با زندگی می توان مرگ را تجربه نکرد.
- فقط، با لذت بودن می توان بر ترس ِ نبودن غالب شد.
- فقط، "با دیگری بودن" تنهاییِ و بی پناهی را چاره ساز است.
- فقط، با شاد بودن و شاد کردن می توان لحظه را زیست و آنرا ماندگار کرد
