زندگی
زندگی زیباست. آنقدر یبا و لذت بخش که نمی توان آنرا توصیف کرد. همانطور که قدما و بزرگان ادب د اشعار جاویدانشان زیبایی زلف یار را در پریشانی و تاریکی آن یافته اند، هیجان و لذت زندگی نیز در پیچیدگیها و غافلگیریهای آن است.
پیچیده است ، آنطور که یکدم نمی نهد تا از تفکر و تصمیم بیاسایی. تاریک و نامعلوم است، آنطور که اندک پرتو نوری در گوشه ای از هزار توی حیات، تو را به خود می خواند و برای وصالش به مبارزه می طلبد.
گاه ندایی می آید و نهیبت می زند که ای انسان، رهِ خویش گیر، خود باش.
گاه فریاد بر می آورد که از این پوستین چرکین منیت، سر برون آر و در آفاق هستی قدم بگذار.
اندک اند کسانیکه می شنوند.اندک اند آنهاییکه پنبه در گوش فرو نکرده اند و طالب شنیدن اند.
و بسیارند ره گم کردگانی که حتی در این ظلماتِ جهل و گمراهی ، چشم نمی گشایند تا عطش نگاه منتظر خویش را با اندک بارقه های امید فرو نشانند.
اینچنین است داستانِ بودن. بودنی که باید از آن گذر کرد و به " با هم بودن " رسید. اگرچه ره خطیر است و پر خطر، ولیکن پیمودن باید آغازید و دیدن و شنیدن آموخت. زبان الکن را یاری توان کرد با کلام حافظ ِ بلند مرتبه:
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش


