آمادگی

بهانه ای برای تجربه و تقسیم لذتِ بودن،آماده بودن

Sunday, April 30, 2006

زندگی

دو روی سکه. شاید هم چند روی سکه. زندگی پیچیده تر از آنست که به سادگی بتوان آنرا به سکه ای ناقابل تشبیه کرد.
زندگی زیباست. آنقدر یبا و لذت بخش که نمی توان آنرا توصیف کرد. همانطور که قدما و بزرگان ادب د اشعار جاویدانشان زیبایی زلف یار را در پریشانی و تاریکی آن یافته اند، هیجان و لذت زندگی نیز در پیچیدگیها و غافلگیریهای آن است.
پیچیده است ، آنطور که یکدم نمی نهد تا از تفکر و تصمیم بیاسایی. تاریک و نامعلوم است، آنطور که اندک پرتو نوری در گوشه ای از هزار توی حیات، تو را به خود می خواند و برای وصالش به مبارزه می طلبد.
گاه ندایی می آید و نهیبت می زند که ای انسان، رهِ خویش گیر، خود باش.
گاه فریاد بر می آورد که از این پوستین چرکین منیت، سر برون آر و در آفاق هستی قدم بگذار.
اندک اند کسانیکه می شنوند.اندک اند آنهاییکه پنبه در گوش فرو نکرده اند و طالب شنیدن اند.
و بسیارند ره گم کردگانی که حتی در این ظلماتِ جهل و گمراهی ، چشم نمی گشایند تا عطش نگاه منتظر خویش را با اندک بارقه های امید فرو نشانند.
اینچنین است داستانِ بودن. بودنی که باید از آن گذر کرد و به " با هم بودن " رسید. اگرچه ره خطیر است و پر خطر، ولیکن پیمودن باید آغازید و دیدن و شنیدن آموخت. زبان الکن را یاری توان کرد با کلام حافظ ِ بلند مرتبه:

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

Saturday, April 29, 2006

امتحان


چرا؟ چرا هیچوقت نمیشه روی ایده ها و عقیده ها اصرار کرد؟ هیچوقت نباید خیلی مطمئن بود. هیچوقت نباید چیزی رو پیش بینی کرد. چرا نمیشه کمک کنی به کسی که دوستش داری؟ چرا نمی فهمن حرفهایی رو که نمی زنی؟ چرا نمی زنی حرفهایی رو که باید بزنی؟ چرا؟

مگه برتر نبود از عشق؟

مگه قرار نبود جلوی تو رو نگیره واسه اینکه خودت باشی؟

همه رو باید دوست داشت. حتی کسی که با دوست نداشتنت دستِ رفاقت داده. حتی کسی که وقتی باهات حرف می زنه، کمترین نغییری توی صداش احساس نمی کنی که یه ذره، حتی یه ذره تو رو به هدفت امیدوارتر کنه. بهت نیرو بده. برای بودن، برای دوست داشتن.

خدا همه چیزو همه کس رو خیلی خوب می شناسه.

من ولی نمی شناسم آدما رو. اصلا لازمه که بشناسم؟ باید شناخت و دوست داشت. ولی تا دوست نداشته باشی نمی تونی بشناسی!

کمک کن.

می ترسم از اینکه همش یه فریب باشه. یه سراب..... نه! نمی تونه! کدوم خیاله که شکنجه اش هم لذت بخشه؟ کدوم توهمی لذتش هم دردناکه؟ نمیشه اسمش رو گذاشت تجربه. حتما به تجربه اش می ارزه.

من ادامه میدم.

Thursday, April 27, 2006

می آیی

می آیی، لبخند می زنی، در فکر فرو می روی...
تو را نگاه می کنم.

هستی، بلند می خندی، دستها را در هوا می چرخانی...
تو را نگاه می کنم.

می مانی، پریشانی، زیر لب ناسزا می گویی...
تو را نگاه می کنم.

شاد می شوی، با خود آواز می خوانی، تنهای تنها...
تو را نگاه می کنم.

آرام و مطمئن سر را بر می گردانی ودر چشمانم خیره می شوی،

چشمهایم را می بندم، تنها یک دم و باز هم...
تو را نگاه می کنم.

هنوز هستی، نخواهی رفت،

و نگاه از ما نیز فراتر رفته است.

Wednesday, April 26, 2006

بی خبری

بیدار شد. با اینکه از زمان بی خبر بود احساس کرد که دیر شده است.به سرعت از جا برخاست.خستگی وخمودگی عضلاتش ،دردِ خوشایندی را به ذهنش القا می کرد. دسستها را باز کرد و تا می توانست خود را خم کرد تا بیشتر این درد را تجربه کند.یادش آمد که باید عجله کرد.از این گوشه به آن گوشه ی اتاق می رفت و در جستجو و تدارک برای حرکت بود. آنچه را که باید انجام می داد در ذهن مرور کرد: خریدِ چیزی، رفتن به جایی، دیدار با کسی. مطمئن نبود که موردی را از قلم نینداخته باشد.در مدتی که به آنچه فکر می کرد در پیش رو دارد، می اندیشید، از حرکت ایستاده بود.از اینکه کاری برای انجام دادن داشت خرسند بود. بهانه ای برای بودن داشت. مهم نبود که چیست. دیگر آماده بود، می توانست شروع کند. با عجله به سمت در رفت و دستگیره را چرخاند. در را به شدت به سمتِ خود کشید و آنرا باز کرد. نسیم کم رمق و سست کننده ای به صورتش برخورد کرد. نمی توانست باور کند آنچه را به چشم می دید. حتی توان بستن چشمانش را هم نداشت. واقعیت، ذره ذره به درونش نفوذ می کرد. در بیرون هیچ چیز نبود. آنچنان تهی که حتی به بودن خویش نیز شک می کرد. دیگر چیزی به خاطرش نمی آمد. نمی دانست چرا هست. بیرون آمد و در را بست. هر سو و هر افق برایش یکسان می نمود. همه جا بی رنگ و بی شکل بود. هیچ چیز نظرش را جلب نمی کرد. او فقط قدم بر می داشت.

Tuesday, April 25, 2006

سستی

چقدر خوبه که آدم سست باشه. اشتباه نکن ،منظورم به هیچ وجه سست ارادگی نیست، بلکه بیشتر سستی جسم مدِّ نظرمه. چقدر لذت بخشه که آروم آرومو کشون کشون توی خیابون راه بری و با هر قدم دستت مثه یه آونگ تا جایی که می تونه تکون بخوره و تو هم هیچ نگران این نباشی که به جایی بر خورد می کنه یا نه! اگه هم به کسی بر خورد با چشمای خمار در حالیکه سرت پایینه ، زیر چشمی نگاش میکنی و میگی:"ببخشید". شاید اصلا نفهمه که چی گفتی ولی این مهم نیست. تو وجدانت راحته. ادامه بده. همین طوری با سرپایین و چشمای خمار و دستای رها و پاهای سست داری قدم می زنی و یه آواز نامفهومی رو زمزمه میکنی که نمیدونی از کجا اومده. ساعت 2 بعدازظهرِ و خیابونا خلوت.آفتابِ آخر زمستون این خاصیت رو داره که گرم میکنه، نه اونقدری که بفهمی داری از کجا گرم میشی بلکه اونقدری که بیشتر سست بشی. همین چند ثانیه پیش از کنار یه جای چمنکاری شده رد شدی. یه فکری به سرت زده! توی این آفتابِ مثل شراب ،روی چمن دراز بکشی وچشماتو ببندی وحس کنی که پلکات داره گرم میشه. آخ ! چه آرامشی! چقدر گرم! داغ نه، گرم. سست تر از همیشه، رها تر از قبل. چه ایده ی خوبی!."هی آقا درست راه برو، حواستو جمع کن". به خودت می آی می بینی که رفتی توی شکم یه آقای حجیم. عقبو نگاه میکنی و می بینی که حدود 20 متری از اون رویای گرم دور شدی. ناراحت نمیشی، تو هیچوقت ناراحت نمیشی. میدونی که باز هم از این فرصتا پیش میاد. پلکای نیمه بسته رو تنگ تر میکنی. اونقدری که بتونی راه رو تشخیص بدی. همچنان آروم و سست قدم میزنی... .

Sunday, April 23, 2006

پیش زمینه

ترک کردنش با مرگ یکیه. بهتره با یه مثال شروع کنم. همین گرد سفیدی که شما بیشتر از من باهاش آشنایید، هروئین.آدمو رها نمی کنه،یا بهتره بگم که نمیشه رهاش کرد.اونقدر لذت بخش هست که حاضر باشی به خاطرش یه تیکه ی دیگه از جسم و روحتو به کامش بفرستی.
البته این فقط یه مثال بود، یه مثال ملموس.شاید حالا بشه رفت سر اصل مطلب: کافیه فقط یه بار اونو تجربه کرده باشی، دیگه نمیتونی بدون اون زندگی کنی.دیگه نمیتونم بدون اون زندگی کنم.شاید زنده بمونم ولی زندگی....،ممکن نیست.همونقدر سریع تموم وجود رو پر می کنه که قلب، تموم رگها رو پر از خون شفاف و سرخ. جوری ذهن رو احاطه میکنه که قبل از این تجربه رو به یاد نمی آره.همه چیز از پشت این نقاب دیده و تفسیر میشه.همیشه نیازمندو تشنه ی اونه.نمی خوام حرف زیادی بزنم، فقط اگه تصمیم گرفتید سراغ اعتیاد برید، تنها یه چیز رو امتحان کنید : اعتیاد به عشق.

Monday, April 17, 2006

اولین خراش بر روی اعصاب


!! سعی کنید همیشه با آمادگی شروع کنید